زمستان 66
هر حس و اخلاق بدی را بتونم از خودم دور کنم، این "حسودی" را نمیتونم. گاهی آنچنان چنبره میزنه که به زمین و زمان و آسمان حسودی می کنم. هر چند تخریب کننده نیست.. ولی حرص در بیاره.. پ.ن: "ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودت مقایسه نکن." شاید خودم هم یه روز برم تو ذهنم و با آدم خیالی هام زندگی کنم. اینجوری بهتره تا اینکه من بیام بیرون.. من یک ربع قرنی ام و دیگر حوصله سر و کله زدن با توهمات آدمها را ندارم. من خسته ام از توضیح دادن. توضیح دادن نگاهم.. خنده ام.. سکوتم.. لبخند کجم. گاهی دلم می خواهد تنها باشم. کسی نگرانم نباشد. نگران کسی نباشم. گوشیم که زنگ می خورد نشنوم کجایی. بشنوم خوبی. گاهی گوش می کنم، اما هیچی نمی شنوم. نگاه می کنم اما هیچی نمی بینیم. من گاهی می شم مث ِ یک تیکه یخ. نه بغض دارم نه دلتنگی. گاهی نه پریودم ,نه هورمونهام بالا پایین شده نه جسمم نه روحم نه روانم هیچ کدوم بهم نریخته ان.. فقط خوب نیستم. من گاهی بی وزنم. دیر می رم سر کار. می خوابم. برگها رو له می کنم. صدای آهنگ ُ زیاد می کنم و خیابون ها رو اشتباه می رم. من گاهی خلاف جریان آب شنا می کنم. بدیهیات ُ انکار می کنم. باهات بحث می کنم. من گاهی موهامو دورِ انگشتام می چرخونم و آروم دنباله شونو می کشم به لب هام.. گاهی نمی فهمم ساعت چنده. نمی خواهم هم بدونم. گاهی من... امروز زده بودم تو فانتزی باز. معمولا هم موقع رانندگی می رم تو فانتزی. شاید حقیقتش این باشه که از زندگی روزمره چیزی بهم نرسیده.. شاید هم دلیل اصلیش این باشه که نه وقتشو دارم، نه جرئتشو که همه چی رو امتحان کنیم. . من بودم و دو تا بچه ام یکی هم تو دلم.. یه کوچولو که دستشو گرفته بودم، یکی که تو کالسکه بود و با یه شکم گنده.. تو پارک راه می رفتیم واسه خودمون.. حقیقتش اینه که اگه تو اون جایگاه بودم مطمئنن تموم زندگیم غررر بود. اما مقطعی اینُ دوس دارم. یه مدتی هم یکی از فانتزی هام این بود که یه دوس پسر داشتم که پاپ کرنی بود.. بعد من هی به هوای اینکه برم پیشش، برم سینما فیلم ببینم. . خلم؟ با خودم فانتزی می زنم و می خندم. پ.ن: پست چرتیه. ولی خب گاهی لازمه دیگه.. یه حسی طوری وجودم رو گرفته، فقط کافیه پخ کنی تا بزنم زیر گریه.. پیش.ن: خاموش کردم که بخوابم.. از آخرین باری که عاشقی کردم ماهها.. شاید هم سالها می گذره.. عاشقی نکردن که دیگر شمردن نمی خواهد. پی.ن: حرفها که خالی نشد.. پی.ن2: خاموش می کنم که بخوابم.. گاهی وقتها اینقد لجم میگیره از این زندگی و کاراش که اگه همین الان دم ِدستم بود، سرشو میکوبندم به دیوار! دقیقا انگاری که هیچ برنامهای نداره، همینطور برا خودش هر کاری دلش میخواد و عشقش میکشه انجام میده، ما هم چار چنگولی میمونیم که خُب حالا که چی؟! بعد به ما هم میگن منطقی رفتار کنین! میشه آخه؟! حالا چون آدماش اینجورین، این دنیا اینجوریه یا این دنیا آدمها رو اینجوری خل کرده؟ مشخص کردن دغدغهها برای ادامه مسیر، مساله مهمیه. در کنار این دغدغهها گاهی وقتها علایق هم قرار میگیره. که اینها باعث لذت از لحظهها میشه. جاده همیشه خسته کننده است. اینکه به رو به روت نگاه کنی و بری و بری. اینکه همش به تابلوهای چقدر مونده تا مقصد نگاه کنی. چشمت به کیلومترشمار و عقربه سرعتسنج باشه، و فقط تمرکز کنی رو رانندگیت. ولی بازی با گاز و ترمز، سبقت گرفتن و صدای ضبط رو زیاد کردن، وایسی لذت ببری از جاده.. اینا هیجان رانندگیه. اون علایق و دنبال کردن اونها. گوش کردن به صدای لذتت باعث میشه دغدغههات خستهات نکنه. خستگی ناشی از دغدغه آدم رو از پا میاندازه. آدم بیدغدغه.. دیگه هیچی دیگه.. اندازه دغدغههای آدمی به وسعت دیدِش بستگی داره. وسعت دیدِ آدمها هم به شناخت اون آدم بستگی. درجه اول شناخت از خودش و بعد دنیای پیرامونش. دنیای پیرامون هر آدمی هم با دیگری فرق داره. این دنیای من روز به روز که بزرگتر میشم هم عوض میشه.. یادمون باشه که مواظب دغدغههامون باشیم. این دغدغهها هستن که مسیر رو تحت تاثیر قرار میدن. وقتی پای صحبتهای خیلی از آدمها میشینم، واسه چیزایی ناراحتی دارن که من نه میفهمم نه میتونم درک کنم و چیزی بگم. تو اون لحظه فقط گوش میدم. خب مجبورم. گاهی میترسم که تحت تاثیرشون قرار بگیرم. و گاهی از بعضی آدمها حتی در به در گرفتن یه کلمه هستم. حتی کلمات روزمره. درگیریهای ذهنی زیاده و فرصت خیلی کم. پ.ن: نوشتن! من سر پام. سر پا ِ سر پا؟ مهم اینه که سر ِ پام. رو پاهای خودم! گاهی صخره ها هم گریه می کنند ندیده ای تو هرگز هم نخواهی دید اما صخره ها هم گاهی گریه می کنند فرصت کوتاه است. لحظهها میدوند انگار. همیشه از تیک تاک ساعت متنفر بودم. میدونم آخرش هرچی میدوم بازم هیچی ارضا نمیکنه روح آدم رو. دارم به این نتیجه میرسم که اتوپیا جایی که نباید بهش برسیم تا همش بدوییم. تو راه رسیدن بهش اینقدر سختی هست و اینقدر راست و چپ میرم و عوض میکنم همه چی رو که دیگه چیزی از اتوپیا و عشقی که بهش داشتم باقی نمیمونه. یادم که می آد چند سال گذشته چه طوری رویابافی میکردم، خندم میگیره. تلخند البته. یه سری جملههای لعنتی هستند که زیادی آدمها رو تحت تاثیر خودشون قرار داده "عرف اینجوری قبول نمیکنه" "خب جامعه اینطوریه"... درسته که من تو این جامعه زندگی میکنم. ولی چه جامعهای؟ جامعهای که نه من متعلق به اونم و نه اون منو تعلق به خودم میدونه. من متعلق به اون دسته از اقلیت جامعهام. و از این بابت هم دارم لذت میبرم. چون دغدغههای این اقلیت برام قابل قبولتر ِ. بودن تو این دسته اقلیت باعث میشه خواه ناخواه خودت رو جدا کنی. جدا بدونی از بقیه. پراکنده فکر میکنم، پراکنده حرف میزنم. اما این ثبت پراکنده باعث میشه یه چیزایی یادم بمونه. که کیهام و چی میخوام. به بند آدمها باید اضافه کنم، آن دسته که میآیند و تاثیر میگذراند و خیلی خیلی زود میروند. آنقدر که تا عمق جانت تاثیر میگذارند. اینها لحظههای ناب میسازند که تا مدتها تو مات آنها میشوی. و گاه حسرت میخوری که چرا غرق نشدی. با اینکه دقیقا نمیدونم چی میخوام ولی حداقل میدونم تو کدوم سمت باید دنبالش بگردم. اول یه راهم. یه راه که تقریبا توش تنهام و شناختمم ازش چندان زیاد نیست. هزارتا اتفاق ممکنه بیوفته. صد حیف که این دیار، دیار من نیست. دردا ... در این دیار نمی دونم این نشونه های بزرگ شدنه یا درد از یه جای دیگه است.. که شب تولدم عوض اینکه مثل هر سال کلی ذوق مرگ و این صحبتا، هیچ حس خاصی نداشته باشم. مث همیشه که خودم برای خودم جشن می گرفتم. عاشق ِ این تنهایی هام ام. و ازش لذت می برم. هر چند که گاهی دیگه خسته می شم. پ.ن: یه چیزی که امشب حس کردم؛ می ترسم که یه آدم معمولی بشم.. معمولی از دیدگاه و تعریف خودم. خواستم به خودم یادآوری کنم حس های خوب گذری اند. خیلی خیلی گذرا. پ.ن: همیشه یادت باشه. لحظه ات رو در یاب. یک عده دور ِ دورن. ولی حس ِ نزدیکی داری. دلت هم نمی آید بروی جلو و حسش کنی. انگار همان دور ِ دور به تو نزدیک است. انگار همان دور ِ دور می شناسیدش و از او لذت می بری. یک عده نزدیکن. ساده اند. ساده و دوست داشتنی. وجودشان آرام است. مهربان. cute اند کلا. دوس داری باهاشون با مهربونی حرف بزنی و لبخند بزنی. ساده ساده اند اینها. یک عده کنجکاوی آدم را بر می انگیزند. چیز خاصی ندارندها. ولی دلت شیطونیش می شود که حرف بزنی با آنها. حرف جدی هم ندارند. یک عده شان جدی بودَنشان که پشت شیطنتشان پنهان است آدم را curious می کند. دنبال اینی که دائم یه پلی بزنی به اون سمت. یه عده هم هیچی ندارند. یه عده هم دم ِ دستی اند. یه عده هم هر کاری می کنی به دلت نمی شیند. از دست این آدمها.. "فحشی است در دلم که شدیداً مودب است" . بدجوری همه چی تغییر کرده. دیگه هیچی شبیه اون نسخهای نیست که برای خودم داشتم میپیچیدم. یه نسخه جدید باید بنویسم. ولی هی نوشته میشه، خط خطی میشه، مچاله میشه. نوشته میشه، خط خطی میشه، مچاله میشه... به نظرم تو سختترین برهه زندگی گیر کردم. روزها خوب نیست، ولی توی این روزها گاهی میشه خبرهای خوب پیدا کرد. حالا که نیست که اینو بهش بگم چی کار کنم.. اتوبانها چه می فهمند از اندوه زنی تنها در حجم سپید یک ماشین که فشار انگشتهای پای راستش بر پدال بستگی به شدت فشار بغض در گلویش دارد.. . او دست و پا می زند. در روزگار دست و پا می زند. در خودش غرق است. غرق ِ غرق. تغییر در ذهن؟! همیشه برای بشریت مشکل بوده است. و همیشه بشریت غرق بوده در اعتقاداتی. پرسش از آنها کفر بوده چه برسد به عدم ایمان(!) باید آنها که گفته اند را باور کنیم. چون و چرا ممنوع! بشریت را همواره محکوم کرده اند به آنکه از قدیمی ها به ارث رسیده. و قدیمی ها از... ما وارث این زمینیم. نه آنچه در ذهن های شما خاک می خورد. می ترسد. همیشه چیزی که همگان به آن اعتقاد دارند، آسانترین اعتقاد است! و اگر غیر این باشد، باید ثابت کنی خود را. اصلا چه نیازی به اثبات است؟ آیا تو اثبات می کنی خود را؟ یا لب خود گاز گرفته و چپ چپ مرا نگاه می کنی؟ مرا همچون یک کافر! تغییر همواره با تجربه همراه بوده.. من می اندیشم. من تجربه می کنم. من انسانم. و تنها وارثِ زمین ام. آره چند وقت یه بار میآم یه چیزی از اون تو میکشم بیرون و اینجا میذارم. راست میگه اینقدر در هم برهم شدم که اون تو همه چی داره همین جوری رژه میره واسه خودش. در لحظه از همه بدم میاد و غیر قابل تحمل! پ.ن: دارم مستخدم میشم. :لبخند
شکایتِ کدام درنده
به درندهی دیگری باید؟
| Design By : Night Melody |
