62.

جایی نیست، کسی نیست، گوشی نیست که از حالِ عجیب این روزهایم بگویم. من از تمام اشک‌ها و گریه‌ها و خود به نفهمی زدن‌هایم خسته‌ام. گاهی دلم می‌خواهد نباشم، هیچ چیز نباشد، نه من باشم نه هر چیزی که دورم است. ای کاش همه چیز مثل خیال‌ها بود، همانطوری که دلت می‌خواست. اما هیچ چیز، دقیقاً هیچ چیز به دل‌انگیزی پشت پلک‌ها نیست، خیالِ پشت پلک‌ها. ای‌ کاش نقطه پایانی بود، می‌ذاشتی و می‌رفتی اول خط.
حس عجیب این روزهایم، عاشقیتی که تجربه‌ش نکرده بودم، عجیب در من می‌پیچد. عجیب یادِ چشمهایت در پشت پلک‌هایم خودنمایی می‌کند، عجیب یادِ نگاهت دلم را می‌لرزاند. چیزی بیشتر از عاشقیت. من به بودنت محتاجم. اسمش عشق است یا هر چیزِ دیگر، مهم نیست. چشم‌هایم که هیچ، بینی‌ام هم جز بوی تو چیزی نمی‌شنود.
این تهِ دنیا که می‌گویند کجاست؟ بروم همان‌جا بایستم بگویم من دلم پیِ اوست. شاید آرامشِ ته دنیا به وجودم بیفتد آرام شوم. ترس‌هایم را پاک کند. من تهِ دنیا را می‌خواهم که مرا آرام کند و دیگر نترسم.

/ 1 نظر / 14 بازدید
faceless

...