55.

1. ساعت 10 صبحه، اولین روز ِ اولین هفته‌ی اولین ماه ِ زمستون، من بعد از مدت‌ها این ساعت پشت ِ میز نشستن، امروز با فراغ بال دو تکان به بالشتم دادم، آن را تکیه دادم پشت سرم، لپ تاپ را رو پاهایم گذاشتم و روشنش کردم. نور آفتاب توی چشمم است. خونه ساکت ِ ساکت است. گاهی صدای کوبیدن چیزی، گاز ماشینی، بوقی می‌آید. سهم من از این خونه، همین اتاق ِ سه در چاهاره. اما اینجا سقف ِ خصوصی من نیست. من سقف خصوصی خودم را می‌خواهم.

2. دیروز بعد از مدت‌ها، آن گذشته‌ها را بیرون ریختم. آن گذشته‌ها که مرا فرو ریخت. در هم شکست. آن گذشته‌ها که برای هر کس گقتم، آه بود و چهره در هم کشیده.. اما بیشتر از آن بود..

- برای نوشتن ادامه این پاراگراف، تعداد باری که بک اسپیس را زدم بیشتر از حروف بود، همونطوری که کلمات فروخورده‌ام بسیار بیشتر از حرف‌هایی که زده‌ام بوده و هست. -

3. یکی بیاید در راه رضای ِ دل ِ ما کمک کند، یک دستی به سر و روی اینجا بکشیم.

/ 4 نظر / 8 بازدید
مهم نیست

خیلی کم می نویسی . خیلی کم . سعی کن بیشتر بنویسی. اگر نمیتونی تک نفره اداره اش کنی، یکی دو تا کمک بگیر تا اینجا اینقدر خاک نخوره .

متین

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا زخوب رویان اینکار کمتر اید نوشته های جالبی بود خوشم اومد موفق باشی...

زينت

خيلي وقت پيش ايننجا رو ميخوندم . الان که سر زدم خيلي خوشحال شدم که هنوز آپ ميکني. موفق باشي

وحید

تیر الهی که میگن همینه ها! از غیب میرسه!