60.

تقریباً یک سالی از بازنشستگیم می‌گذره، از اون موقعی که کار و شرکت و همه بند و بساطی که بهش می‌نازیدم و فکر می‌کردم اوو چه موقعیت خوبی گیرم اومده، رو رها کردم و اومدم بیرون. البته که بیرون اومدنم به یه هدف دیگه بود ولی تو این مدت به چیزهای خوبی دست یافتم. چیزهایی که شاید خیلی ارزشمند به نظر نرسه ولی برای من ارزشمند هستند. تو این مدت، یه ماه برای من چیزی فراتر از سی روز بود، فراتر از چهار هفته کاری که کی پنج‌شنبه می‌شه. یک ماه برای من مثل برق و باد نگذشت، بلکه من هر روزش رو زندگی کردم. و خودم بودم با سبکِ زندگی خودم. تو این مدت جیبم خالی بود ولی وقتم، زمانم، انتخابم مالِ من بود. من با وقتم چیزهای ارزشمندتری به دست آوردم تا با پولم.
این مدت برام خیلی لازم بود، تا بفهمم اون چیزی که من رو خوشحال می‌کنه چیه. تا حس کنم روزهایی رو که بدون بهونه خاصی خوبم و سرحالم.
 

/ 1 نظر / 11 بازدید
صبا

سلام تا حالا یه فیلم درباره یه دختر وبلاگ نویس خجالتی و با مشکلات زیاد و یه راز بزرگ دیدین؟ کمپین وبلاگ نویسان حامی فیلم سر به مهر... قرار وبلاگی ایندفعه ما در سینماهاااا [چشمک] www.saba-aram-bash.blogfa.com قدمتون روی چشم [لبخند]