54.

از خیلی خیلی پیش‌تر‌ها (سابقه‌ش اینجا هست) نوشتن پناه‌م بوده، فرارم بوده، آرامشم بوده. هیچ‌وقت نه ادعای خوب نوشتن داشتم، نه ادعای با کیفیت نوشتن. که حتا کمیتی هم ندارد نوشتن‌هایم. تنها فرار است برای به دست آوردن اندکی قرار. نه روز نوشت است، نه خاطره، نه مقاله. هیچ نیست. فقط کلماتی بیایند پشت هم.

فیس‌بوک که آمد، عادت ِ نوشتن‌های لحظه‌ای‌ام شد آنجا. اینجا رها شد. هر بار که می‌بینم اینجا را دلم تنگ می‌شود، برای این فضای خصوصی‌ام، که کسی ایرادی نمی‌گیرد که چقدر چقدر چقدر..  دلم برای این کنج خلوت ِ بدون ِ لایک تنگ شد.

***

سرگیجه می‌گیرد آدمیزاد از این زندگی هردمبیل ِ (البته صحیحش هردن بیر است) همه چی نامعلوم. که هیچش خوشایند نیست، حتا خوشایندهایش هم عمرش کوتاه است. حتا عاشقی‌هایش هم الکی است. پناه می‌برم از این سطح ِ بی‌عمق به شعرها، آهنگ‌ها. از بی‌مزگی‌ش که می‌خواهیم فرار کنیم می‌رویم سراغ ِ آدمی دیگر. عاشق می‌شویم، فارغ می‌شویم، غم می‌خوریم. (غم را می خورند؟) هیچ‌چیزش به هیچ‌چیزش نمی‌خورد لامصب!

دنیای بی‌مزه‌ایست، کارهایت تاریخ مصرف دارد، مامانت می‍گوید فلان کارت را چرا تمام نمی‌کنی؟ سنت که بگذرد دیگر نمی‌شود. لعنت به این عدد. که باید بنشینم از الان غصه بخورم آخ پنج سال دیگر. پنج سال پیشم که به آخ ِ الان گذشت.. همیشه باید بیاندزویم(!) -از مصدر اندوختن- باید تجربه بیاندوزیم، علم بیاندوزیم، ثروت بیاندوزیم. برای کی؟ از بی‌مزه بودن ِ این عدد این را هم بگویم که نمی‌دانم به کدام گناه ِ نکرده، این عدد را پنهان می‌کنیم.

/ 0 نظر / 9 بازدید